انا و ليلي
خواننده كاظم الساهر
شاعر حسن المرواني
مـــاتت بمحـــراب عينيك ابـــتـــهـالاتي
دعاهاي من در محراب چشمانت مردند
(ابتهالاتي =ابتهل دعا و تضرع)
واستسلمت لــــريـــــاح الـــــيأس رايـــاتي
پرچم هاي من در برابر بادهاي نا اميدي تو تسليم شدند
(رايه ،رايات = پرچم،علم،علامت)
جـفـت عـلـى بـابـك الـمـوصـود أزمـنتي
پشت در بسته تو لحظه هاي من به نا اميدي منجر شد
ليلى ومــا أثـــمــــرت شيئاً نـــــداءاتـــــي
ليلا و فريادهاي من هيچ ثمري ندادند
(النداء= فراخواندن،صدا)
عامان مـــا رف لـــي لحـــن على وتـــر
دو سال است كه هيچ لحني از من سيم سازي را تكان نداده
(وتر سيم سازها چون تار،سه تار،عود،زرياب،...)
ولا استـفــاقــت عــلــى نــور ســمـاواتــي
و آسمانهايم از هيچ نوري بيدار نشده اند
(استفاقت،استفاق=برخاست، بيدار شدند)
اعتق الـــحـــب فـــي قلـــبي وأعصـــره
عشق را در قلبم كهنه خواهم كرد و آنرا فشار خواهم داد
(اعتق= كهنه خواهم كرد)
(اعصره= فشار وارد كردند)
فـــأرشـــف الـهـم فـــي مغبرّ كــاســـاتــي
و اندوه را در جامهايم تا آخرين قطره خواهم خورد
ممـــــزق أنـــــا لا جـــــاه ولا تــــــرف
من پاره پاره اي هستم بي شكوه و بي برخورداري از زندگي
(ممزق = پاره پاره)
(ترف = كسي كه از زندگي خوب برخوردار باشد)
يـــغـــريـــكِ فـــيَّ فــخــلــيـنـي لآهــاتـــي
تو در مورد من فريب داده شده اي، پس مرا به آه هاي خودم بگذار
لـــو تعصـــريـــن سنين العمــر أكملـــها
اگر تمام سالهاي عمرم را كاملا بفشاري
لــســال مــنــهــا نــزيــف مــن جـراحاتـي
كه از زخمهايم چگونه خون جاريست
( نزيف = خونريزي )
لـــــو كنت ذا تـــــرف مـــا كنت رافضة حـبـي
اگر من در زندگي از چيزي برخوردار بودم تو عشقم را رد نمي كردي
( ترف = كسيكه از زندگي خوب برخوردار است)
ولـكـن عـسـر الحـال، و فقر الحال ، و ضعف الحال مـــأسـاتـــي
در حالي كه تنگدستي، فقر و ضعف من ... اينها از بدبختيهاي زندگي من هستند
(عسر = نداري ، تهيدستي)
(ماساه = فاجعه ، فجايع)
عــــــانيت و عانيت لا حـــــزنــــي أبــــوح بـــــه
سختي كشيدم ، سختي كشيدم اما نه اندوهم را آشكار كردم
ولــســت تــدريــن شـيـئـاً عــن معـانــاتـي
و نه تو چيزي از مشكلات من مي داني
(معاناة = مشكلات ، سختي ها)
أمشـــي وأضـــحـــك يـــا ليلى مـــكابـرةً
راه ميروم و ميخندم اي ليلي اما به دروغ
عـلـّي أخـبـي عـــن الـــنـاس احـتـضاراتي
شايد كه بتوانم از مردم دردهايم را پنهان كنم
لا النـــاس تعــرف مــا امری فتعــذرني
مردم مي دانند كه چه بر سرم آمده است به اين جهت معذورم ميكنند
ولا سبــــيل لــــديـــــهم فــــي مــواســاتي
و نه راهي براي همدردي با من پيش رويشان است
(مواساة = همدردي كردند)
يــرســو بجفني حــرمــان يمــص دمــي
در مژگانم محروميتي است كه خونم را مي مكد
(حرمان= محروميت)
ويــســتــبــيــح إذا شــاء ابــتـــســـامــاتـي
و اگر بخواهد خنده هايم را بدزدد
(يستبيح، استباح = به غارت بردن)
معــذورة أنتِ إن أجهضــت لـــي أمـــلي
تو معذوري اگر آرزوهايم را از بين بردي
لا الــذنــب ذنــبــك بــل كــانــت حـمـاقاتي
گناه، گناه تو نيست بلكه من تاوان حماقيت هاي خودم را ميدهم (كه تو را
انتخاب كردم و عاشق تو شدم)
أضعت في عــرض الصحـــراء قـــافلتي
در گستره صحرا كاروانم را گم كردم
(اضعت= چيزي را گم كردن)
(عرض = پهنه،گستره)
و جئيت أبـحث في عينيك عن ذاتــي
و آمده ام تا در چشمان تو در پي وجود خويش بگردم
وجـئـت أحـضـانـك الـخضــراء منتشــياً
و آمده ام كه در آغوش سر سبز تو باشم
كالطــفل أحــمل أحــلامـــي الـبـريـــئـــاتِ
همچون طفلي كه آرزوهاي معصومانه خود را در دست گرفته ام
غــرســـت كـــفـــك تـجـتـثـيـن أوردتــي
تو دستت را فرو كردي كه گل مرا از بُنُ و ريشه بكني
وتــســحــقــيــن بـــــلا رفــق مــســراتــي
و بدون هيچ اعتناي آروزهاي مرا بر باد كردي
واغربتاه...
واي از غربت!... واي از غربت!
مضاعٌ هاجـرت سفنـي عنـي
گم شده اي هستم كه كشتيم مرا گذاشت و به كوچ رفت
ومـــا أبـــحـــرت مـــنـــهـــا شـــراعـــاتي
در حالي كه من بادبانهايم را براي دريا بلند نكرده بودم
نُفيــت واستــوطــن الأغــراب فـي بلدي
تبعيد شدم و بيگانگان در سرزمين من ساكن شدند
(اغراب = غريبه ها و بيگانگان)
و دمروا كـــل أشــيــائــي الــحــبــيــبـات
و تمام اشياء كه من آنها را دوست داشتم ويران كردند
خـانتك عينــاك فــي زيــف وفــي كــذب
با دروغ و تقلب چشمان تو به من خيانت كردند
(زيف = تقلب)
أم غــــرّك الـبــــهـرج الـخداع … مولاتي
يا آنكه تو را بانوي من! آن متقلب دروغ گو فريب داد
فــراشــة جئت ألــقــي كــحــل أجنحتــي
پروانه اي بودم كه آمدم تا بالهايم را نزد تو سرمه بكشم
لديـك فـاحـتـرقــت ظــلــمــاً جــنــاحــاتــي
كه به ستم بالهايم را آتش زدي
أصيـح والسيف مــزروع بخــاصــرتــي
فرياد ميزنم در حاليكه شمشير در پهلويم فرو رفته است
والـغـدر حـطــم آمـــالــي الــعــريــضــات
ولي پيمان شكني، آرزوهاي بزرگم را از بين برد
وأنــــت أيضــــــاً ألا تبّـــــــت يــــــداكِ
تو هم، دستت بريده باد
إذا آثــرتِ قـتـلـي واســتــعــذبــت أنّــاتــي
اگر خواستي مرا بكشي
من لـي بحـذف اسمـك الشفـاف من لغتي
بر من منت بگذار با حذف نام شفافت از لغت هاي من
إذاً ســتــمــســي بـــلا ليلى حــكـــايــاتـــي
تا حكايتهاي من بدون ليلي شب را به سحر برسانند
أنتهى المشوار
همه چیز به پایان رسید
أكَولها بكل أختصار
خلاصه می گویم
أنتهى المشوار
همه چیز به پایان رسید
كأننا كنا في قطار
مثل اینکه در یک قطاری بودیم
أصحاب لكن في قطار
همچون دو دوست لکن در یک قطار
رحلة سعيده وباقي التذكار
سفری مملو از شادمانی و خاطرات شیرین
كان الوهم يكذب علينا والظروف
شرایط و خیالمان به ما دروغ می گفتند
كنا نخاف من الحقيقة وأي خوف
از حقیقت می ترسیدیم .... کدامین ترس
انا صحيح انزف صحيح انزف انا انزف انا
درست است که دارد از زخمهايم خون سرازير ميشود ( خونریزی ناشی از زخمهای که معشوق وارد کرده)
وانتي على كيفك تصفين الحروف
و تو با خیال راحت کلمات را کنار هم می چینی
اعيشك الطفل الوديع واحبك الطفل الوديع
همچون یک کودک آرام و بی سر صدا زندگی میکنم و عشق می ورزم
يامتعبه كل الدروب في دنيتي .. ياغربتي .. ياغربتي
چه خسته کننده هستند همه راههای زندگيم ...وای از غربتم .. وای از غربتم
ضعتي واكيد اني اضيع لو استمر
تو گم شده ای و من نیز اگر ادامه دهم نیز گم خواهم شد
الوكت في عيني انكسر اه يالقهر
زمان در مقابل چشمانم شکست خورد آه از غم و اندوه
ليتك تحسين القهر او تفهمي معنى التعب والانكسار
کاش میشد که معنای غم را درک میکردی و یا معنی خستگی و شکست را می فهمیدی
لاهو انا الغطوه يابنت الحلال
من آن کسی نیستم که بتوانم تو را در پناه خود جای دهم ای دختر خوب
ولاهو انا قارورة العطر الثمين اللي انتهى
من شیشه عطر گرانبهای نیستم که تمام شده باشد
(قارورة العطر : شیشه های بزرگ عطر)
ابذكر القسوه والجرح لما سال
بیاد می آورم سختی ها و شدت ها و زخمی که از آن خون سرازیر شد
وابذكر الصمت وعنى الليل الحزين واللي اجرحه
سکوت را بیاد می آورم و شبهای مملو از غم و اندوه و کسی که اینها را سبب شده
مافات اريد انسى
گذشته را میخواهم فراموش کنم
والشوق اريد انسى
اشتیاقم را میخواهم فراموش کنم
اهجر الاخبار والوعد والمسيار
تمام خبرها وعده وعید ها را میخواهم فراموش کنم
أكَولها بكل اختصار
خلاصه میگویم
انتهى المشوار
همه چیز تمام شد
كلمات : أسير الشوق
توزيع : هشام نياز
وإني أحِبُكِ
و من دوستت دارم
وإني احبك .. لكن ..
و من تو را دوست دارم .. ولي
أخاف .. أخاف التورط فيكِ .. التعلق فيك ِ .. التوحد فيك
مي ترسم .. مي ترسم از اينكه در عشق تو در گير شوم..عاشقت شوم ..تورا يگانه بپندارم
وإني احبك
و من دوستت دارم
فقد علمتني التجارب .. أن أتجنب عشق النساء ...
همانا تجارب روزگار به من آموخته كه از عشقبازي با زنان اجتناب كنم
وموج البحار .. وإني احبك
و موج دريا .. و من دوستت دارم
دعيني اصب لك الشاي .. أنت خرافية الحسن هذا الصباح
به من اجازه بده كه برايت چاي بريزم..تو داستان صبحگاهي زيباي هستي
(ماجراي خوب صبحگاهي)
دعيني أترجم بعض كلام المقاعد وهي ترحب فيكِ
به من اجازه بده كه بعضي از حرفهاي صندليها را برايت ترجمه كنم كه همه به تو خوشامد ميگويند
دعيني اعبر عما يدور ببال الفناجين وهي تفكر في شفتيكِ
به من اجازه بده كه آنچه در ذهن فنجاهها مي گذرد را برايت تعبير كنم كه به لبهاي تو مي انديشند
أأعجبك الشاي ؟؟
آيا از چاي خوشت آمد
وهل تكتفين كما كنتِ دوماً بقطعة سُكر؟!
آيا هنوز مثل گذشته ها هم با يك حبه قند كفايت ميكني
(جهت شيرين كردن چاي)
أما أنا
اما من
فأفضل وجهك من غير سكر ..
چهره ات را بدون شكر ترجيه مي دهم
(آرايه تشبيه و تشخيص، بين چهره و چاي)
{وقتي تو در كنارم باشي ديگر مرا مجال چاي خوردن نيست}
دعيني اقول بكل اللغات التي تعرفين ولا تعرفين
به من اجازه بده تا با همه لغت هاي كه مي شناسي و نميشناسي به تو بگويم
أحبك انتِ
تو را دوست دارم
احبك أنتِ
تو را دوست دارم
دعيني افتش عن مفرادت تكون بحجم حنيني إليكِ
به من اجازه بده تا در واژه هاي خود بگردم تا واژه اي به حجم محبت من نسبت به تو پيدا كنم
دعيني افكر عنكِ .. وأشتاق عنك ِ .. وأبكي واضحك عنكِ
به من اجازه بده تا در موردت فكر كنم .. و مشتاق تو شوم .. و به خاطر تو گريه كنم و بخندم
والغي المسافات بين الخيال وبين اليقين ..
و تمام فاصله هاي بين خيالات و حقيقت را از بين ببرم
دعيني انادي عليكِ بكل حروف النداء ..
به من اجازه بده تا با همه حروف ندا تو صدا کنم